قربانِ رویِ ماهت شوم،

از پسِ این فواصلِ دراز که چون کویرِ بی‌انتها میان ما گسترده است، دلم هر بامداد و شامگاه، بی‌تابِ شنیدنِ نامت می‌شود. گویی نسیمی که از سمت تو می‌وزد، عطرِ حضورِ نادیده‌ات را با خود می‌آورد و دلم را نرم می‌سازد.

امروز که روزِ مرد است، خواستم خطی چند به رسمِ دل بنویسم و به تو بگویم:

ای تکیه‌گاهِ دور اما نزدیکِ من، ای کسی که بی‌آنکه سایه‌ات بر دیوار اتاقم افتاده باشد، امنیتش را با تمام وجود احساس می‌کنم؛ روزت مبارک.

بدان که هرچند هنوز سقفی با یکدیگر قسمت نکرده‌ایم، اما دلِ من سال‌هاست که به میزبانیِ عشقِ تو عادت کرده و جایش را خوش کرده است.

خدا کند روزی آید که فاصله‌ها دست از میان بردارند و من چای قندی را با دست‌های خودم برایت بریزم و تو با لبخند نوش جان کنی.

تا آن روز، این دلِ بی‌قرار، تو را در پستوی جان نگاه می‌دارد و هر روز بیش از پیش، به بودنت مفتخر است.

روز مرد مبارک مردِ دورِ من، که نزدیک‌تر از نبضِ منی.